Saturday, May 01, 2010

احمد شاه مسعود، به روایت همسرش




احمد شاه مسعود، به روایت همسرش
بصیراحمد حسین زاده
نویسنده و پژوهشگر

"احمد شاه مسعود، روایتِ صدیقه مسعود" عنوان کتابی است که به تازگی در ایران توسط افسر افشاری به فارسی ترجمه و توسط یک ناشر ایرانی روانه بازار شده است.
این اثر توسط "ماری فرانسواز کولومبانی" روزنامه نگار مجله "ال" و "شکیبا هاشمی" رئیس سازمان غیر دولتی افغانستان آزاد، گرد آوری شده است و در سال ۲۰۰۵ میلادی در اروپا به زبان انگلیسی به چاپ رسیده است. و موفق به دریافت جایزه "وریته" سال ۲۰۰۵ هیات داوران شده است.
این کتاب گفته های پری گل، همسر احمد شاه مسعود است که وقتی با مسعود ازدواج کرد طبق سنت خانوادگی نام صدیقه را برای او انتخاب کردند. اگر چه مسعود همیشه او را پری صدا می زده است.
مقدمه ای از گردآورندگان کتاب و یاداشتی از احمد ولی مسعود برادر فرمانده احمد شاه مسعود در ابتدایی کتاب آمده است و در صفحات آخر کتاب چند عکس از احمد شاه مسعود و فرزندانش در کتاب دیده می شود.
البته هیچ عکسی از همسر مسعود دیده نمی شود و همانگونه که گردآورندگان کتاب در مقمه گفته اند " شما هیچ وقت عکسی از او نخواهید دید علت این امر را با خواندن کتاب خواهید فهمید.
آنگونه که درمقدمه آمده است، گرد آورندگان این کتاب در دیدار با مسعود اجازه می گیرند تا با همسرش دیداری داشته باشند. و اولین گفت وگو با همسرش در زمان حیات مسعود انجام می شود و سه هفته بعد مسعود گشته می شود و ملاقات های دیگر با خانم مسعود بعد از مرگ مسعود صورت می گیرد.
"هنگامی که صدیقه مسعود را دوباره می بینیم، توصیف لبخند فرمانده مسعود زمانی که نزد او از خانمش تعریف کردیم، زیباترین هدیه ما به این زن سی و چهار ساله است که مرگ همسرش او را درهم شکسته است... در جریان این ملاقات، او پذیرفت کتابی در باره شوهرش بنویسد. این حقیقت که فرمانده از او خواسته بود تا با ما ملاقات کند و عقایدش را در مجله "ال" بیان کند هیچ وقت سابقه نداشت. به ما این اجازه را داد که به حریم خصوصی او وارد شویم."
و این گونه به تدریج، با صدیقه مسعود دوست می شوند و چندین بار در ایران جایی که همسر مسعود با فرزندانش بعد از مرگ مسعود در آنجا به سر می برد و چند بار هم در پنجشیر ساعات های طولانی صحبت های او را ضبط می کنند.
صدیقه مسعود در دره پنجشیر به دنیا آمده است و آنگونه که در این کتاب بیان شده است، از کودکی با جنگ بزرگ شده. او ۱۷ سال بیشتر نداشته است که کاملاُ محرمانه با فرمانده مسعود ۳۴ ساله ازدواج کرده است.
برای اولین بار بعد از ازدواجم خواهران شوهرم را ملاقات می کردم و به آنها فرزندانم را نشان می دادم
تصویری که همه از احمد شاه مسعود دارند، مبارزی است که بیشتر عمر خود را جنگ کرده است و همیشه اسلحه بر دوش بوده است. ولی دراین کتاب همسرش ناگفته های زیادی از زندگی شخصی، روحیات و خلوت مسعود می گوید.این کتاب در ۱۵ فصل جداگانه گرد آوری شده است که بخشهای اولیه کتاب سرگذشت همسر مسعود قبل از ازدواج با او است و بخش های بعدی به دوران زندگی مشترگ آن دو مربوط می شود.
زندگی زیر درختان زردآلو
در فصل اول کتاب پری گل از محل تولد خود می گوید:"من در بازارک، دهکده ای کوچک در کنار رودخانه پنجشیر، در چند صد متری جنگلک، دهکده شوهرم و در صد کیلومتری شمال کابل به دنیا آمدم. اگر آرامش بخش ترین مناظر دنیا را تصور کنید، آن وقت جایی را که من در آن بزرگ شده ام، در نظرتان آمده است. خانه های کاه گلی که زیر درختان زرد آلو پراکنده بودند."
آنگونه که پری گل، روایت می کند وقتی او ۵ ساله بوده است، مسعود دانشجوی موسسه پل تخنیک کابل بوده است که به همراه دوستانش بر علیه دولت دست به شورش زدند و سپس مخفی شدند و پدر پری از همان زمان در کنار مسعود بوده است.
زمانی که کودتایی ۷ ثور به وقوع می پیوندد، پری هشت سال بیشتر نداشته است. که این حادثه زندگی او را دگرگون می کند.پری ۱۳ ساله بوده که خواستگاران بی شماری داشته ولی خانواده او بی آنکه حتی یک کلمه با او صحبت کرده باشند همه را رد می کردند چون بر این باور بودند که هنوز ازدواج برای او زود است.
چگونه مسعود پری گل را می شناسد؟
پری گل در این کتاب، تعریف می کند که مسعود چگونه به او دست یافته است و به شرح خاطراتی می پردازد که خود مسعود بعد از ازدواج برای او تعریف کرده است: "یک روز بعد از ظهر جوانان مجاهدین به گمان این که او (مسعود) خوابیده است با هم صحبت می کردند. یکی از آنها گفته بود: " می دانی خواجه تاج الدین (پدر زن مسعود) دختر زیبایی دارد؟"
دیگری گفته بود: "تو از کجا می دانی"
"من او را دیده ام"
"خوب به خواستگاریش برو! وگرنه قبل از تو خودم این کار را می کنم!"
پدرم مردی خود رای و کمی خونسرد بود. در نتیجه هیچ کدام از این دو جوان جرات اقدام چنین کاری را نداشتند.
به این ترتیب مسعود از وجود من با خبر شد و خیلی هم طولش نداد."با اینکه مسعود و همسرش قبل از ازدواج هم در یک خانه سکونت داشتند ولی تا آن زمان هنوز چشم مسعود به پری نیفتاده بود ولی وقتی از وجود پری با خبر شده بود " چند بار هنگام رفتن به اتاقش بدون اینکه در بزند وارد خانه شد. بایستی مرا زیبا دیده باشد زیرا یک شب عزمش را جزم کرد و پدر و مادرم را نزد خود خواند و بدون هیچ مقدمه ای خواسته اش را بیان کرد."
اما جواب پدر پری برای مسعود این بود که: " این غیر ممکن است! او خیلی جوان است! شما به زن پخته تری نیاز خواهید داشت تا در زندگی همدوش شما باشد."
اما "امر صاحب پاسخ داده بود که ابدا، بهترین راه کمک به من این است که همسرم نوع زندگی مرا بپذیرد."بعد از بحث های فروانی که در این باب صورت گرفته که به تفصیل در کتاب آمده است، مسعود با موافقت پدر و مادر پری با او حضوری صحبت می کند:"در حالی که سر تا پا لباس سبز رنگی بر تن داشتم و به مادرم چسپیده بودم، لرزان وارد اتاقش شدم. آنقدر خجالت می کشیدم که با صدای بسیار آهسته به او سلام کردم. او با مهربانی گفت که چقدر از ازدواج با من خوشحال است."
مسعود بعد از اینکه جواب مثبت را از پری می گیرد از او می خواهد که این ازدواج به خاطر مسائل امنیتی محرمانه برگزار شود.
دوست دارم کسی ترا نبیند
نکته مهم دیگری را که مسعود به همسرش می گوید این است که: "دوست دارم که همسرم را هیچ مرد غریبه ای نبیند و تنها کسی باشم که صورت او را نظاره می کنم. بعدا دوباره در باره اش صحبت خواهیم کرد. من آن قدر از ازدواج با تو به خود می بالم که تو را فقط برای خودم می خواهم. قبول می کنی؟"
در بخش های دیگری از کتاب هم، همسر مسعود به این موضوع اشاره می کند که مسعود مایل نبوده است که با مردان فامیل او روبرو شوم : "برای اولین بار بعد از ازدواجم خواهران شوهرم را ملاقات می کردم و به آنها فرزندانم را نشان می دادم. بی بی شیرین تنها در تراس انتظارم را می کشید. با مهربانی همدیگر را بغل کردیم و بعد از اینکه مدتی با هم دیگر صحبت کردیم، متعجب پرسید: " چرا زودتر برای دیدنم نیامدی؟" وقتی شنید مسعود دوست ندارد پسر خواهرش همسرش را ببیند، بسیار متعجب شد. این در خانواده آنها اصلا مرسوم نبود."
همسر مسعود در ادامه می گوید "بعدها نوشتند که مسعود زنش را منزوی کرده است این دروغی بیش نبود، چه در افغانستان و چه در تاجیکستان همیشه آزادی عمل داشته ام. اما حقیقت دارد که من هرگز مردانی را که در خارج از خانواده خودم بودند ندیدم- حتی برادران شوهرم را."البته در جای دیگری از کتاب گفته است که من هیچ وقت نه چادری (برقع) داشتم و نه آنرا بر سر می کردم، بلکه سر تا پایم را در حجابی بلند می پوشاندم، اما صورتم را پنهان نمی کردم.
هفده سال اختلاف سن
پری هفده سال داشت و مسعود ۳۴ سال، که با هم ازدواج کردند: "ما زن و شوهر شدیم. آن شب مثل شبهای بعد چیزی بین ما نگذشت. شوهرم صبر کرد تا همدیگر را بشناسیم. من دختر بسیار جوانی بودم و به نوعی چشم و گوش بسته بزرگ شده بودم ما در دره دور افتاده ای، بدون رادیو و تلویزیون، اقامت داشتیم. من هیچ دوستی نداشتم و هیچ چیز از زندگی مشترک نمی دانستم."
در قسمتهای دیگری از کتاب همسر مسعود از شوخی های که شوهرش با او و فرزندانش می کرده است و اینکه مسعود علاقه زیادی به اشعار سیمین بهبهانی داشته، و همیشه از جنگ متنفر بوده است خاطراتی را بیان می کند:
"اغلب اوقات مسعود نا امید به خانه می آمد و می پرسید: "پری آیا فکر می کنی من جنگ را دوست دارم؟"
" آیا گمان می کنی من در روح و روانم یک جنگجو هستم؟"
"من از جنگ متنفرم، از آزار یک حیوان متنفرم چه رسد به بد رفتاری با یک انسان. تصورش را بکن گمان می کنی که روزی برسد که ما زندگی طبعیی داشته باشیم؟"
ثروتمند نبود، اما هیچ وقت مایل نبود حتی غیر مستقیم، از پول مقاومت بر داشت کند. قسمت اعظم مخارجش را از طریق تجارت زمرد تامین می کرد. در افغانستان معادن به دولت تعلق ندارند و بهره برداری از آن ها توسط اهالی صورت می گیرد. مسعود سنگ های خام را می را می خرید و با کمک واسطه ها به خارج می فرستاد تا با فروش آن اسلحه و یونیفورم بخرد."
"وقتی وسط شب از راه می رسید و نسرین (آخرین فرزند مسعود) را می دید که کنار من خوابیده، او را می بوسید و از خواب بیدار می کرد و نسرین به محض این که چهره ی پدرش را می بوسید بی دلیل می خندید. این لبخند دل هیجان زده ی فرمانده جنگ را که در زندگی شخصی اش مهربان ترین بابای دنیا بود، ذوب می کرد... او تعداد زیادی از جلسات مهمش را، در حالی که نسرین در بغلش خوابش برده بود، با شلوار خیس ترک می کرد."
تجارت زمرددر بخش های دیگری از کتاب پیرامون وضعیت اقتصادی مسعود صحبت شده است: "ثروتمند نبود، اما هیچ وقت مایل نبود حتی غیر مستقیم، از پول مقاومت بر داشت کند. قسمت اعظم مخارجش را از طریق تجارت زمرد تامین می کرد.
در افغانستان معادن به دولت تعلق ندارند و بهره برداری از آن ها توسط اهالی صورت می گیرد. مسعود سنگ های خام را می را می خرید و با کمک واسطه ها به خارج می فرستاد تا با فروش آن اسلحه و یونیفورم بخرد."
در آخرین بخش کتاب، پری گل از آخرین روزهای زندگی خود با مسعود صحبت می کند: "هنگامی که به تراس رفتم، دوربین را از دستم گرفت و از من خواست سوار الاکلنگ(اندل چو) شوم و از من فیلم گرف، بعد از بچه ها فیلم گرفت و در آخر او بالای الکلنگ(اندل چو) رفت و من از او فیلم گرفتم. از صنوبر خواست برایمان چای بیاورد.
بعد به نوبت با احمد، فاطمه، مریم، عایشه، نسرین، زهره (فرزندان مسعود) و با بچه های صنوبر فیلم گرفتیم. زیر درختان، هوا عالی بود.
پایان تابستان بود و پایان زندگی او."
خبر مرگش را از تلویزیون شنیدمپری گل از آخرین ساعاتی که قبل از مرگ مسعود با او بوده است می گوید: " طبق معمول رفتم و به نرده های پاگرد تکیه کردم. زمانی که از پله ها پایین می رفت نگاهش را از من بر نمی داشت. به آرامی از پله های که از میان باغ می گذشت پایین رفت. در هر پله رویش را به طرف من می چرخاند بار دیگر با نگاه هایمان از هم خدا حافظی کردیم."
تا چند روز بعد از مرگ مسعود او نیز مثل خیلی ها از مرگ شوهرش بی خبر بوده است. بعد از آن واقعه همسر مسعود و فرزندانش را به تاجیکستان برداند بی آنکه بدانند چه اتفاقی برای شوهرش افتاده است. او حتی وقتی خبر مرگ مسعود را از تلویزیون دیده و شنیده بود باز هم کسی تاهنوز اصل ماجرا را برای او باز گو نکرده بود.
بی بی سی

No comments: